خدا بود و دیگر هیچ نبود

خدا بود و دیگر هیچ نبود >  يادداشت‏هاى لبنان


جون 1967

خدايا چه نعمت بزرگى به من عطا كرده‏اى كه از مرگ نهراسم و در مقابل تهديد و تطميع كوته‏نظران و سفلگان به زانو درنيايم.
روزگار عجيبى است، ترور و وحشت بر همه جا حكومت مى‏كند. به‏زور سرنيزه و گلوله انسان‏ها را تسليم اوامر و افكار خود مى‏كنند و مردم نيز، بوقلمون‏صفت در مقابل زور سجده مى‏كنند… اما من، من دردمند، منى كه مرگ برايم شيرين و جذابست، منى كه هميشه به مرگ لبخند زده‏ام و هميشه به استقبالش شتافته‏ام، منى كه در اين دنيا اميد و آرزويى ندارم و با مرگ چيزى از دست نمى‏دهم… من در مقابل اين دون صفتان احساس قدرت و آرامش مى‏كنم و اينان، چه دشمنان و چه دوستان تعجب مى‏كنند كه چطور ممكن است من اين‏طور جسورانه در مقابل طوفان حوادث قدعلم كنم و امواج سهمگين مرگ را بر جان بپذيرم و اين‏چنين آرام و مطمئن لبخند بزنم؟

دیدگاه ها بسته شده اند.

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به امور ایثارگران دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی، درمانی شاهرود می باشد.