دختر شینا

تقدیم به روح آسمانی سردار شهید حاج‌ستار ابراهیمی‌هژیر و همسر نجیب و صبورش قدم‌خیر محمدی‌کنعانیو  تقدیم به فرزندان گرانقدر شهید که این تلاش، سپاسی است اندک، از بسیار گذشت و مهربان ایشان.

نوید شاهد:  بخش هایی از کتاب « دختر شینا» که مربوط به روایت های همسر سردار شهید حاج ستار ابراهیمی می باشد جهت مطالعه شما مخاطب گرامی انتخاب گردیده است که با هم می خوانیم:

((قرآن ترکش خورده))

” …رو کرد به من و گفت: « حسین آقای بادامی ‌را که می‌شناسی؟!»

گفتم: «آره، چطور؟!»

گفت: «بنده‌ی خدا بلندگویی را گذاشته بود جلوی رود و طوری که صدایش به ما برسد، دعای صباح را می‌خواند. آنجا که می‌گوید یا ستارالعیوب، ستار را سه چهار بار تکرار می‌کرد که بگوید ستار! ما حواسمان به تو است. تو را داریم یک بار هم به ترکی خیلی واضح گفت منتظر باش، شب برای نجاتتان به آب می‌زنیم.»

خندید و گفت: «عراقی‌ها از صدای بلندگو لجشان گرفته بود. به جان خودت قدم، دوهزار خمپاره را خرج بلندگو کردند تا آن را زدند.»

گفتم: «بالاخره چطور نجات پیدا کردی؟!»

گفت: «شب ششم دی‌ماه بود. نیروهای 33 المهدی شیراز به آب زدند. بچه‌های تیز و فرز و ورزیده‌ای بودند. آمدند کنار کشتی و با زیرکی نجاتمان دادند.»

دوباره خندید و گفت: «بعد از اینکه بچه‌ها ما را آوردند این‌طرف آب. تازه عراقی‌ها شروع کردند به شلیک. ما توی خشکی بودیم و آن‌ها کشتی را نشانه گرفته بودند.»

کمی که گذشت، دست کرد توی جیبش؛ قرآن کوچکی که موقع رفتن توی جیب پیراهنش گذاشته‌ بودم، در‌آورد و بوسید. گفت:« این را یادگاری نگه‌دار.»

قرآن سوراخ و خونی شده بود. با تعجب پرسیدم:« چرا این‌طوری شده؟!»

دنده را به‌سختی عوض کرد. انگار دستش نا نداشت. گفت:« اگر این قرآن نبود الان منم پیش ستار بودم. می دانم هر چی بود، عظمت این قرآن بود. تیر از کنار قلبم عبور کرد و از کتفم بیرون آمد. باورت می‌شود؟!»

قرآن را بوسیدم و گفتم:« الهی شکر. الهی صد هزار مرتبه شکر.»

زیر چشمی نگاهم کرد و لبخندی زد. بعد ساکت شد و تا همدان دیگر چیزی نگفت؛ اما من یک‌ریز قرآن را می‌بوسیدم و خدا را شکر می‌کردم.”

(( آخرین وصیت نامه ))

” پایان هفته‌ی بعد صمد برگشت. گفت: «آمده‌ام یکی دو هفته‌ای پیش تو و بچه‌ها بمانم.»

شب اول، نیمه‌های شب با صدایی از خواب بیدار شدم. دیدم صمد نیست. نگران شدم. بلند شدم رفتم توی ‌هال. آنجا هم نبود. چراغ سنگر روشن بود. دیدم صمد نشسته توی سنگر روی سجاده‌اش و دارد چیز می‌نویسد.

گفتم: «صمد تو اینجایی؟!»

هول شد. کاغذی را تا کرد و گذاشت لای قرآن.

گفتم: «این وقت شب اینجا چه‌کار می‌کنی؟!»

گفت: «بیا بنشین کارت دارم.»

نشستم روبه‌رویش. سنگر سرد بود. گفتم: «اینجا که سرد است.»

گفت: «عیبی ندارد. کار واجب دارم.»

بعد دستش را گذاشت روی قرآن و گفت: «وصیت‌نامه‌ام را نوشته‌ام. لای قرآن است.»

ناراحت شدم. با اوقات‌تلخی گفتم: «نصف‌شبی سر و صدا راه انداخته‌ای، مرا از خواب بیدار کرده‌ای که این حرف‌ها را بزنی؟! حال و حوصله داری‌ها.»

گفت: «گوش کن. اذیت نکن قدم.»

گفتم: «حرف خیر بزن.»

خندید و گفت: «به خدا خیر است. از این خیرتر نمی‌شود!»

قرآن را برداشت و بوسید. گفت: «این دستور دین است. آدم مسلمانِ زنده باید وصیتش را بنویسد. همه چیز را برایتان تمام و کمال نوشته‌ام. نمی‌خواهم بعد از من حق و حقوقتان از بین برود. مال و اموالی ندارم؛ اما همین مختصر هم نصف مال توست و نصف مال بچه‌ها. وصیت کرده‌ام همین جا خاکم کنید. بعد از من هم بمانید همدان. برای بچه‌ها بهتر است. اگر بعد از من جسد ستار پیدا شد، او را کنار خودم خاک کنید.»

بغض کردم و گفتم: «خدا آن روز را نیاورد. الهی من زودتر از تو بمیرم.»

خندید و گفت: «در ضمن باید تمرین کنی از این به بعد به من بگویی ستار، حاج ستار. بعد از شهادتم، هیچ کس مرا به اسم صمد نمی‌شناسد. تمرین کن! خودت اذیت می‌شوی‌ها!»

اسم شناسنامه‌ای صمد ستار بود و ستار، برادرش، صمد. اما همه برعکس صدایشان می‌زدند. صمد می‌گفت: «اگر کسی توی جبهه یا محل کار صدایم بزند صمد، فکر می‌کنم یا اشتباه گرفته یا با برادرم کار دارد.» می‌خندید و به شوخی می‌گفت: «این بابای ما هم چه کارها می‌کند.»

بلند شدم و با لج گفتم: «من خوابم می‌آید. شب به خیر، حاج صمد آقا.»

سردم بود. سُریدم زیر لحاف. سرما رفته بود توی تنم. دندان‌هایم به هم می‌خورد. از طرفی حرف‌های صمد نگرانم کرده بود.

فردا صبح، صمد زودتر از همه‌ی ما از خواب بیدار شد. رفت نان تازه و پنیر محلی خرید. صبحانه را آماده کرد. معصومه و خدیجه را بیدار کرد و صبحانه‌شان را داد و بردشان مدرسه. وقتی برگشت، داشتم ظرف‌های شام را می‌شستم. سمیه و زهرا و مهدی هنوز خواب بودند. آمد کمکم. بعد هم رفت چند تا گونی سیمان را که توی سنگر بود، آورد و گذاشت زیر راه‌پله. بعد رفت روی پشت بام را وارسی کرد. بعد هم رفت حمام. یک پیراهن قشنگ برای خودش از مکه آورده بود. آن را پوشید. خیلی بهش می‌آمد.

ظهر رفت خدیجه و معصومه را از مدرسه آورد. تا من غذا را آماده کنم، به درس خدیجه و معصومه رسیدگی کرد. گفت: «بچه‌ها! ناهارتان را بخورید. کمی ‌استراحت کنید. عصر با بابا می‌رویم بازار.»

بچه‌ها شادی کردند. داشتیم ناهار می‌خوردیم که در زدند. بچه‌ها در را باز کردند. پدرشوهرم بود. نمی‌دانم از کجا خبردار شده بود صمد برگشته.

گفت: «آمده‌ام با هم برویم منطقه. می‌خواهم بگردم دنبال ستار.»

صمد گفت: «بابا جان! چند بار بگویم. تنها جنازه‌ی پسر تو و برادر ما نیست که مانده آن‌طرف آب. خیلی‌ها هستند. منتظریم ان‌شاءالله عملیاتی بشود، برویم آن‌طرف اروند و بچه‌ها را بیاوریم.»

پدرش اصرار کرد و گفت: «من این حرف‌ها سرم نمی‌شود. باید هر طور شده بروم، ببینم بچه‌ام کجاست؟! اگر نمی‌آیی، بگو تنها بروم.»

صمد نگاهی به من و نگاهی به پدرش کرد و گفت: «پدر جان! با آمدنت ستار نمی‌آید این‌طرف. اگر فکر می‌کنی با آمدنت چیزی عوض می شود یاعلی، بلند شو همین الان برویم؛ اما من می‌دانم آمدنت بی‌فایده است. فقط خسته می‌شوی.»

پدرش ناراحت شد. گفت: «بی‌خود بهانه نیاور من می‌خواهم بروم. اگر نمی‌آیی، بگو. با شمس‌الله بروم.»

صمد نشست و با حوصله‌ی تمام، برای پدرش توضیح داد جسد ستار در چه منطقه‌ای جا مانده. اما پدرش قبول نکرد که نکرد. صمد بهانه آورد شمس‌الله جبهه است.

پدرش گفت: «تنها می‌روم.»

صمد گفت: «می‌دانم دلتنگی. باشد. اگر این‌طور راضی و خوشحال می‌شوی، من حرفی ندارم. فردا صبح می‌رویم منطقه.»

پدرشوهرم دیگر چیزی نگفت؛ اما شب رفت خانه‌ی آقا شمس‌الله، گفت: «می‌روم به بچه‌هایش سری بزنم.»

بچه‌ها که دیدند صمد آن‌ها را به بازار نبرده، ناراحت شدند. صمد سربه‌سرشان گذاشت. کمی ‌با آن‌ها بازی کرد و بعد نشست به درسشان رسید. به خدیجه دیکته گفت و به معصومه سرمشق داد. گوشه‌ای ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم. یک‌دفعه متوجه‌ام شد. خندید و گفت: «قدم! امروز چه‌ات شده. چشمم نزنی! برو برایم اسپند دود کن.»

گفتم: «حالا راستی‌راستی می‌خواهی بروی؟!»

گفت: «زود برمی‌گردم؛ دو سه روزه. بابا ناراحت است. به او حق بده. داغ‌دیده است. او را می‌برم تا لب اروند؛ جایی که ستار شهید شده را نشانش می‌دهم و زود برمی‌گردم.»

به خنده گفتم: «بله، زود برمی‌گردی!»

خندید و گفت: «به جان قدم، زود برمی‌گردم. مرخصی گرفته‌ام. شاید دو سه روز هم نشود. حالا دو تا چای بیاور برای حاج آقایتان. قدر این لحظه‌ها را بدان.»

((شهادت، خداحافظ برادر))

” آن شب با چه مصیبتی از اروند گذشتیم. زیر آن آتش سنگین توی آن تاریکی و ظلمات زدیم به سیم‌خاردارهای دشمن. باورت نمی‌شود با همان تعداد کم، خط دشمن را شکستیم و منتظر نیروهای غواص شدیم؛ اما گردان غواص‌ها نتوانست خط را بشکند و جلو بیاید. ما دست‌تنها ماندیم. اوضاع طوری شده بود که با همان اسلحه‌هایمان و از فاصلة خیلی نزدیک روبه‌روی عراقی‌ها ایستادیم و با آن‌ها جنگیدیم. یک‌دفعه ستار مرا صدا کرد. رفتم و دیدم پایش تیر خورده. پایش را با چفیه‌ام بستم و گفتم برادر جان! مقاومت کن تا نیروها برسند.

آن قدر با اسلحه‌هایمان شلیک کرده بودیم که داغ‌داغ شده بود. دست‌هایم سوخته بود.»

دست‌هایش را باز کرد و نشانم داد. هنوز آثار سوختگی روی دست‌هایش بود. قبلاً هم آن‌ها را دیده بودم، اما نه او چیزی گفته بود و نه من چیزی پرسیده بودم.

گفت: «برایم چای بریز.» صدای شرشر آب از حمام می‌آمد. سمیه، زهرا و مهدی خواب بودند و خدیجه و معصومه همان‌طور که صبحانه‌شان را می‌خوردند، بهت‌زده به بابایشان نگاه می‌کردند. چای را گذاشتم پیشش. گفتم: «بعد چی شد؟!»

گفت: «عراقی‌ها گروه‌گروه نیرو می‌فرستادند جلو و ما چند نفر با همان اسلحه‌ها مجبور بودیم از خودمان دفاع کنیم. زیر آن آتش و توی آن وضعیت، دوباره صدای ستار را شنیدم. دویدم طرفش، دیدم این بار بازویش را گرفته. بدجوری زخمی ‌شده بود. بازویش را بستم. صورتش را بوسیدم و گفتم:« برادر جان خیلی از بچه‌ها مجروح شده‌اند، طاقت بیاور.» دوباره برگشتم. وضعیت بدی بود. نیروهایم یکی‌یکی یا شهید می‌شدند، یا به اسارت درمی‌آمدند و یا مجروح می‌شدند. دوباره که صدای ستار را شنیدم، دیدم غرق به خون است. نارنجکی جلوی پایش افتاده بود و تمام بدنش تا زیر گلویش سوراخ‌سوراخ شده بود. کولش کردم و بردمش توی سنگری که آنجا بود. گفتم:«طاقت بیاور، با خودم برمی‌گردانمت» یکی از بچه‌ها هم به اسم درویشی مجروح شده بود. او را هم کول کردم و بردم توی همان سنگر بتونی عراقی‌ها. موقعی که می‌خواستم ستار را کول کنم و برگردانم. درویشی گفت:« حاجی! مرا تنها می‌گذاری؟! تو را به خدا مرا هم ببر. مگر من نیرویت نیستم؟!» ستار را گذاشتم زمین و رفتم سراغ خیرالله درویشی. او را داشتم کول می‌کردم که ستار گفت:« بی‌معرفت، من برادرتم! اول مرا ببر. وضع من بدتر است. لحظه‌ی سختی بود. خیلی سخت. نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم.»

صمد چای‌اش را برداشت. بدون اینکه شیرین کند، سرکشید و گفت: «قدم! مانده بودم توی دوراهی. نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم. آخرش تصمیمم را گرفتم و گفتم: من فقط یک نفرتان را می‌توانم ببرم. خودتان بگویید کدامتان را ببرم. این بار دوباره هر دو اصرار کردند. رفتم صورت ستار را بوسیدم. گفتم: خداحافظ برادر، مرا ببخش. گفته بودم نیا.

با آن حالش گفت: مواظب دخترهایم باش.

گفتم: چیزی نمی‌خواهی؟!

گفت: تشنه‌ام.

قمقمه‌ام را درآوردم به او آب بدهم. قمقمه خالی بود؛ خالی خالی.»

صمد این را که گفت، استکان چای‌اش را توی سفره گذاشت و گفت: «قدم جان! بعد از من این‌ها را برای پدرم بگو. می‌دانم الان طاقت شنیدنش را ندارد، اما باید واقعیت را بداند.»

گفتم: «پس ستار این‌طور شهید شد؟!»

گفت: «نه… داشتم با او خداحافظی می‌کردم، صورتش را بوسیدم که عراقی‌ها جلوی سنگر رسیدند و ما را به رگبار بستند. همان وقت بود که تیر خوردم و کتفم مجروح شد. توی سنگر، سوراخی بود. خودم را از آنجا بیرون انداختم و زدم به آب. بچه‌ها می‌گویند خیرالله درویشی همان وقت اسیر شده و عراقی‌ها ستار را به رگبار بستند و با لب تشنه به شهادت رساندند.»

بعد بلند شد و ایستاد. گفتم: «بیا صبحانه‌ات را بخور.»

گفت: «میل ندارم. بعد از شهادتم، این‌ها را موبه‌مو برای پدر و مادرم تعریف کن. از آن‌ها حلالیت بخواه، اگر برای نجات پسرشان کوتاهی کردم.»

(( شهادت حاج ستار ابراهیمی ))

” اسفندماه بود. صمد که رفته بود، دو سه‌روزه برگردد؛ بعد از گذشت بیست روز هنوز برنگشته بود. از طرفی پدرشوهرم هم نیامده بود. عصر دلگیری بود. بچه‌ها داشتند برنامه‌ی کودک نگاه می‌کردند. بیرون هوا کمی ‌گرم شده بود. برف‌ها کم‌کم داشت آب می‌شد. خیلی‌ها در تدارک خانه‌تکانی عید بودند، اما هر کاری می‌کردم، دست و دلم به کار نمی‌رفت. با خودم می‌گفتم: «همین امروز و فردا صمد می‌آید. او که بیاید، حوصله‌ام سر جایش می‌آید. آن وقت دوتایی خانه‌تکانی می‌کنیم و می‌رویم برای بچه‌ها رخت و لباس عید می‌خریم.»

…. توی این فکرها بودم که صدای در آمد.

بچه‌ها با شادی بلند شدند و دویدند طرف در. مهدی با خوشحالی فریاد زد: «بابا!. . بابا آمد…»

نفهمیدم چطور خودم را رساندم توی راه‌پله. از چیزی که می‌دیدم، تعجب کرده بودم. پدرشوهرم در را باز کرده بود و آمده بود تو. برادرم، امین، هم با او بود. بهت‌زده پرسیدم: «با صمد آمدید؟! صمد هم آمده؟!»

پدرشوهرم پیرتر شده بود. خاک‌آلوده بود. با اوقاتی تلخ گفت: «نه… خودمان آمدیم. صمد ماند منطقه.»

پرسیدم: «چطور در را باز کردید؟! شما که کلید ندارید!»

پدرشوهرم دستپاچه شد. گفت: «… کلید…! آره کلید نداریم؛ اما در باز بود.»

گفتم: «نه، در باز نبود. من مطمئنم. عصر که برای خرید رفتم بیرون، خودم در را بستم. مطمئنم در را بستم.»

پدرشوهرم کلافه بود. گفت: «حتماً حواست نبوده؛ بچه‌ها رفته‌اند بیرون در را باز گذاشته‌اند.»

هر چند مطمئن بودم؛ اما نخواستم توی رویش بایستم. پرسیدم: «پس صمد کجاست؟!»

با بی‌حوصلگی گفت: «جبهه!»

گفتم: «مگر قرار نبود با شما برگردد؛ آن هم دو سه روزه.»

گفت: «منطقه که رسیدیم، از هم جدا شدیم. صمد رفت دنبال کارهای خودش. از او خبر ندارم. من دنبال ستار بودم. پیدایش نکردم.»

… از دل‌شوره داشتم می‌مردم. دل توی دلم نبود. از خیر شام درست کردن گذشتم. دوباره رفتم خانه‌ی خانم دارابی. گفتم: «تو را به خدا یک زنگی بزن به حاج آقایتان، احوال صمد را از او بپرس.»

خانم دارابی بی‌معطلی گفت: «اتفاقاً همین چند دقیقه پیش با حاج آقا حرف می‌زدم. گفت حال حاج آقای شما خوبِ خوب است. گفت حاجی الان پیش ماست.»

از خوشحالی می‌خواستم بال درآورم. گفتم: «الهی خیر ببینی. قربان دستت. پس بی‌زحمت دوباره شماره‌ی حاج آقایتان را بگیر. تا صمد نرفته با او حرف بزنم.»

خانم دارابی اول این‌دست و آن‌دست کرد. بعد دوباره خودش تلفن را برداشت و هی شماره گرفت و هی قطع کرد. گفت: «تلفنشان مشغول است.»

دست آخر هم گفت: «ای داد بی‌داد، انگار تلفن‌ها قطع شد.»

از دست خانم دارابی کفری شدم. خداحافظی کردم و آمدم خانه‌ی خودمان. دیگر بدجوری به شک افتاده بودم. خانم دارابی مثل همیشه نبود. انگار اتفاقی افتاده بود و او هم خبردار بود. همین که به خانه رسیدم، دیدم پدرشوهر و برادرم نشسته‌اند توی ‌هال و قرآنی را که روی طاقچه بود، برداشته‌اند و دارند وصیت‌نامه‌ی صمد را می‌خوانند. پدرشوهرم تا مرا دید، وصیت‌نامه را تا کرد و لای قرآن گذاشت و گفت: «خوابمان نمی‌آمد. آمدیم کمی‌ قرآن بخوانیم.»

لب گزیدم. از کارشان لجم گرفته بود. گفتم: «چی از من پنهان می‌کنید. اینکه صمد شهید شده.» قرآن را از پدرشوهرم گرفتم و روی سینه‌ام گذاشتم و گفتم: «صمد شهید شده. می‌دانم.»

پدرشوهرم با تعجب نگاهم کرد و گفت: «کی گفته؟!»

یک‌دفعه برادرم زد زیر گریه.

من هم به گریه افتادم. قرآن را باز کردم. وصیت‌نامه را برداشتم. بوسیدم و گفتم: «صمد جان! بچه‌هایت هنوز کوچک‌اند، این چه وقت رفتن بود. بی‌معرفت، بدون خداحافظی. یعنی من ارزش یک خداحافظی را نداشتم.»

دستم را روی قرآن گذاشتم و گفتم: «خدایا! تو را قسم به این قرآنت، همه چیز دروغ باشد. صمدم دوباره برگردد. ای خدا! صمدم را برگردان.»

پدرشوهرم سرش را روی دیوار گذاشت. گریه می‌کرد و شانه‌هایش می‌لرزید. خدیجه و معصومه هم انگار فهمیده بودند چه اتفاقی افتاده. آمدند کنارم نشستند. طفلی‌ها پا‌به‌پای من گریه می‌کردند. سمیه روی پاهایم نشسته بود و اشک‌هایم را پاک می‌کرد. مهدی خیره‌خیره نگاهم می‌کرد. زهرا بغض کرده بود.

پدرشوهرم لابه‌لای هق‌هق گریه‌هایش صمد و ستار را صدا می‌زد. مهدی را بغل کرد. او را بوسید و شعرهای ترکی سوزناکی برایش خواند؛ اما یک‌دفعه ساکت شد و گفت: «صمد توی وصیت‌نامه‌اش نوشته به همسرم بگویید زینب‌وار زندگی کند. نوشته بعد از من، مرد خانه‌ام مهدی است.» و دوباره به گریه افتاد.”

فصل اول کتاب صوتی دختر شینا                فصل دوم کتاب صوتی دختر شینا               فصل سوم کتاب صوتی دختر شینا
فصل چهارم کتاب صوتی دختر شینا             فصل پنجم کتاب صوتی دختر شینا             فصل ششم کتاب صوتی دختر شینا
فصل هفتم کتاب صوتی دختر شینا           فصل هشتم کتاب صوتی دختر شینا                 فصل نهم کتاب صوتی دختر شینا
فصل دهم کتاب صوتی دختر شینا          فصل یازدهم کتاب صوتی دختر شینا          فصل دوازدهم کتاب صوتی دختر شینا
فصل سیزدهم کتاب صوتی دختر شینا      فصل چهاردهم کتاب صوتی دختر شینا          فصل پانزدهم کتاب صوتی دختر شینا
فصل شانزدهم کتاب صوتی دختر شینا        فصل هفدهم کتاب صوتی دختر شینا        فصل هجده‌ام کتاب صوتی دختر شینا
فصل نوزدهم کتاب صوتی دختر شینا

دیدگاه ها بسته شده اند.

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به امور ایثارگران دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی، درمانی شاهرود می باشد.