« خاطرات شهيد محمود يحيائي »

« خاطرات شهيد محمود يحيائي »

04/02/1360

 

 

بعد از نهار بود كه از پادگان امام حسن حركت كرديم بسوي جبهه در اتوبوس كنار برادر ميربديعي نشسته بودم و با هم صحبت مي‌كرديم ماشين از جاده ساوه پيش ‌مي‌رفت و ما هرلحظه شوق رسيدن به جبهه را داشتيم كه عصر به ساوه رسيديم من مقداري نان با پنير خريدم و من با سيد و حاجي و ديگر برادران عصرانه را خورديم وماشين حركت كرد حدود ساعت 9شب نزديك همدان به كافه‌اي رسيديم و راننده براي صرف شام توقف نموده و بعد از پياده شدن يكي از شيرين‌ترين لحظه‌هاي زندگي‌ام را ديدم آن وقتي بود كه 2 اتوبوس از اسراي عراقي را در آنجا مشاهده كردم و با تني چند از آنها صحبت نموديم و يكي از برادران ما كه از نظر قد كوچك بود آنها به او مي‌خنديدند و مي‌گفتند تو با اين قدت به جبهه مي‌آيي؟ و او جواب داد بله من با اين قدم به جبهه مي‌آيم و شما هيكل‌ها را دستگير كرده و اسير مي‌كنم كه من خيلي لذت بردم از اين جواب و بعد از شام سوار شديم و به كرمانشاه رفتيم شب را آنجا مانديم تا صبح .تمام.

05/02/1360

 

 

بعد از بيدار شدن از خواب و خواندن نماز مقداري ورزش كرده و بعد صبحانه را نان و پنير كرمانشاه خورده و سوار اتوبوس شديم و راه را ادامه داديم تا اينكه به اولين جبهه جنگ يعني كامياران رسيديم و جلوي اتوبوس و ميني‌بوس ما را گرفتند و سپاه گفت بايد صبركنيد تا جاده را تامين كنيم و بعد حركت كنيد مقداري درآنجا بوديم الحمدلله وضع عمومي شهر خوب بود و مردم زندگي آرامي داشتند و به كسب‌وكار مشغول بودند بعد ازچند ساعت ستون ارتش آمد و مارا همراهي كرد تا به سنندج رسيديم و وارد پادگان سنندج شديم اول مي‌خواستيم همان جبهه مستقر شويم كه فرمانده ما برادر نيك‌آئين و بزي قبول نكرده بعدازظهر بود كه بسوي مقصد ديگر حركت كرديم و در بين راه در يك قهوه‌خانه چاي كردي نوشيديم و مقداري راه را با تامين ومقداري هم چون برادر خامنه‌اي به شهرستان مريوان و جبهه‌هاي نبرد غرب آمده بود و ارتش با او مي‌آمد جاده‌ها تامين شده بود و ما هم به راه خود ادامه داديم تا به مريوان رسيديم و به محل اعزام نيرو رفتيم و بعد از چند دقيقه به داخل شهر رفتيم و با مردم آشنا شده و جو شهر را نيز ديديم خوب بود و خيلي هم خوب بود آن روز هم اينطور گذشت.تمام.

06/02/1360

 

 

بعد از نماز صبح و خوردن صبحانه به حمام رفتيم و از حمام كه برگشتيم بچه‌ها را ديدم كه كيسه‌هاي خود را جمع كرده و در حال حركت هستند گفتم كجا مي‌رويد؟ گفتند 20نفر را الان مي‌خواهند به جبهه بفرستند و ما20نفر رفته‌ايم من بودم و برادرسيد خيلي ناراحت شدم فوري به مقر رفته و كيسه‌هاي خود را گرفتيم و به سپاه رفتيم ديديم بچه‌ها هنوز نرفته‌اند ونيك‌آئين هم آنجاست گفتم مارا هم الان بفرست تا با برادران برويم خلاصه آمديم به 20كيلومتري مريوان روستائي به‌نام دزلي هنوز چند لحظه‌اي از ورود خود به دزلي نگذشته بود كه توپخانه شروع به كوبيدن كرد و بعد از چند گلوله كه شليك نمود گلوله‌اي هم از طرف عراق آمد و چند صد متري ما نزديك ده خورد كه همه ما خيز رفته و سنگر گرفتيم و در اينجا بود كه با اولين نبرد در جبهه روبرو شديم بعد از نهار بود كه صداي هواپيما فضاي روستا را پركرده كه فريادها بلند شد ميگ‌ها حمله كرده‌اند و ما بيرون پريده با ژ3 هايمان به طرف آنها رگبار بستيم وقتي آنها ديدن كه ضدهوايي ما كار نمي‌كند دوري زده و دوباره برگشتند و روستارا به راكت بستند كه در اين ميان حدود 20 نفر محلي و نظامي زخمي و 4 محلي شهيد شدندآري آنها با ميگ به روستاهاي ما حمله مي‌كنند خلاصه آن روز هم اينطور گذشت و بعد از شام و نماز خوابيدم.تمام.

07/02/1360

 

 

بعد از نماز صبح و صبحانه خوردن طبق معمول با بچه‌ها بيرون آمديم و در روستا با مردم مقداري صحبت كرديم و به مسجد ده رفتيم و براي شهداي آنجا فاتحه خوانديم و آن روز را هم اينطور سپري كرديم بعد ازشام حدود ساعت 10 شب بود كه مسئول سپاه دزلي پيش ما آمد وگفت آماده باشيد بايد برويد جبهه ما آماده شديم با يك زيل ارتشي سوارشده و به پاسگاه لاله شهدا در چندكيلومتري رفتيم و آن شب را درآنجا بوديم .تمام.

08/02/1360

ساعت 7 صبح بود كه بعد ازصرف صبحانه برادر آقائي مسئول پاسگاه آمد و محل ماموريت مارا كه قله‌اي به نام آسون بود مشخص نمود و ما10نفر بوديم با دو راهنما به محل رفتيم و قله‌ را از برادران قبلي تحويل گرفته و از اين روز بود كه مستقيماً در جبهه نبرد حق عليه باطل در خط مقدم قرار گرفتم سه روز اول را با باد و برف خيلي شديد كه مي‌توان گفت 2متر برف آمده بود سپري كرده و در آن سرما و يخبندان نگهباني هر دوساعت يكبار را دادم و شب بود كه بايكي از برادران براي نگهباني ‌مي‌رفتم كه برق كوهستان مارا گرفت و تا چند لحظه چشمانم هيچ‌جايي را نمي‌ديد روز چهارم هوا مقداري بهتر شده بود كه ميگ‌هاي شوروي ضدخلق به ما يورش بردند و 4نفر از ما بر اثر تركش راكت‌هاي عراقي زخمي‌ شده ، 2نفر محلي و 1 نفر از گروه ما و 1 نفر از برادران ديگر بودند تعداد ما به 9 نفر رسيده بود كه فردا شد و دو روز بعد از آن هم عراقي‌ها آمده بودند در200 متري ما زير صخره‌هاي بلندي كه آنجا بود سنگر گرفته بودند درگيري پيدا كرديم و حدوداً 10نفر از آنها را كشته بوديم روز هشتم بود كه حمله عراق شديد شده بود و درگيري آن روز تا غروب طول كشيد دو روز بعد ما تقاضاي نيرو كرديم و تعداد چند نفر نيرو و يك سرپرست برايمان آمده بود.كه عراق حدود ساعت 9 شب آنچنان مارا زير توپ و خمپاره‌هاي خود گرفته بود كه نمي‌شد سر از سنگر بيرون آورد فرمانده آماده باش داد و همه برادران كه جمعاً 18نفر بوديم سنگر گرفته و آرپي چي و خمپاره مانند باران برما مي‌باريد و نيروهاي عراقي زير آتش توپخانه خود را بالا كشيده بودند و قصد تصرف قله را داشتند كه فرمانده دستور داد تيراندازي نكنيد تا كاملاً بيايند بالا و همينطور هم شد آمدند در تيررس ما كه قرار گرفتند از جانب فرماندهي دستور حمله صادر شده رگبار آتش بود كه بر سر عراقي ميباريد يكي از بهترين لحظه‌هاي زندگي‌ را آن شب مي‌توانم بگويم و آن شب بود كه حدود 200 نفري از آنها را قتل عام كرديم و صبح چون خيلي خسته بوديم نيروي جديد به جاي ما آمد و ما قله ايمان را ترك كرديم.تمام.

20/02/1360

 

 

از ساعت 8 صبح قله پرافتخار كه دائما براي ما پرافتخار است را بسوي پاسگاه لاله شهدا كه نام چندين شهيد مي‌باشد حركت كرديم حدود 2ساعت راه  چه راهي؟راهي كه هرلحظه احتمال پرتاب از روي برف به قعر دره‌هاي 3000متري مي‌باشد جائي كه 11شهيد گرفته وبايد يك نفر از جلو با بيل راه برفي درست كند و ديگري پيش برود خلاصه به پايگاه آمديم و قريب 7روز در پاسگاه بوديم خلاصه‌اي از پاسگاه را برايت شرح ‌دهم محلي است 6كيلومتري دزلي بين كوههاي سربه آسمان كشيده پربرف و جائي كه بايد تمام منطقه نبرد و مقرهاي سپاه را چه ازنظر نيرو وچه از نظرغذائي تامين نمايد.اين 7روز را از پاسگاه حفاظت مي‌كرديم چون روبروي آن دره‌اي است كه چندين روستا وجود دارد و حدود700 نفراز افرادمسلح برعليه جمهوري اسلامي با عراق مزدور همكاري مي‌كنند و روزوشب از آنجا حفاظت مي‌كرديم بعد از 7 روز به شهرمريوان رفته ومدت 3روز آنجا بوديم و بعد از 3روز به پاسگاه آمديم و مجدداً 5روز پاسگاه بوديم و كار برهمان منوال گذشته مي‌گذشت و در اين چند روز عده‌اي عراقي خود را تسليم كردند عده‌اي —- را گرفتيم و عده‌اي هم تسليم شدند روز 4/03/1360 به قله ديگري به نام سرو رفتيم كه آنجا هم مشرف به روستاهاي ارومانات محل — بود درگيري به آن صورت نداشتيم هروقت به محل ديدما مي‌آمدند با اسلحه‌هايي كه داشتيم آنها را هدف قرار داده و نابود مي‌كرديم 3روز درآن قله بوديم و يكي از بهترين خاطراتي كه در اين قله دارم اين است كه روز دوم من باتفاق دو برادر ديگر براي آوردن آب كه يكي از حياتي‌ترين چيزها بود به چشمه‌اي در ته دره حدود 3000 متري مي‌باشد با بانكه‌‌هاي پلاستيكي روانه شديم تا آب بياوريم در راه الله وضو بگيريم و در راه مكتب نماز در سنگر بخوانيم با وضو و آب پاك كه چندين بار سر خورده و نزديك بود پرت شويم و در همين راه بود كه ساعت مچي خود را گم كردم روز سوم ساعت 12 بود كه فرمانده با تني چند از برادران آمدند و بعد از نهاري كه خود براي بچه‌ها درست كرده بودم دسته جمعي خورديم و به سوي جبهه ديگري حركت كرديم و آن قله را هم به برادران جديد سپرديم 2ساعت بعد به روستاي دميو كه نزديك دزلي بود رفتيم وهنوز چند ساعتي از ورودمان به آنجا نگذشته بود كه صداي شليك گلوله از بالاي قله‌اي به نام ابراهيم شنيده شده و بعد از آنكه برادران مسئول سپاه با بي‌سيم تماس گرفتند  معلوم شد چند نفر زخمي شده و احتياج به كمك دارند و من به اتفاق چند برادر ديگر به كمك آنها رفتيم آنها را به آمبولانس رسانديم و برگشتيم محل توقف چند ساعت و آن شب را در مقر دميو مانديم.تمام

 

07/03/1360

 

 

صبح براي حركت به جبهه بسوي قله زارع حركت كرديم حدود ساعت 12 رسيديم به چادربچه ها كه 3 عدد از آنها كه بچه‌هاي اراك بودند رفتيم و بعد از شناسايي منطقه به چادر رفتيم و چاي نوشيده و بعد از ناهار 1ساعت نگهباني داده و به استراحت پرداختيم تا شب بتوانيم در راه خدا و به خاطر اسلام نگهباني دهيم و عصر بود كه در چادر دور هم نشسته بوديم و با بچه‌ها صحبت از جبهه و شهادت در را ه حق مي‌كرديم كه اين خاطرات را نوشتم و شب را با دادن 5/1 ساعت نگهباني به صبح رساندم.تمام

08/03/1360

 

 

صبح جمعه بود كه ساعت 6 صبح نگهبان بودم مشغول دعاي فرج كه برادر صدا زد نگهباني تمام شده و برادر ديگري به جايم آمد و من به چادر رفته و بعد از صبحانه كه نان تازه و خرما بود با بچه‌ها خورديم و آن روز تا غروب با دوربين تمام منطقه كه بسيار زيبا هم هست ديدن كرديم مخصوصاً درياچه مريوان بسيار زيبا بود از راه دور در كوهستان‌هاي سرسبز و جنگلهاي انبوه و درختان ميوه‌اي جنگلي و تا شب به اين منوال برما گذشت.تمام.

اگر زنده بودم امشب اگر فردا روز از نو و روزي از نو

فرمايشات امام:

برادران جان بركف پاسدار و رزمندگان ارتش جمهوري اسلامي ايران و همه جانبازاني كه در جبهه‌هاي نبرد با كفر جهاني به سركردگي ابر جنايتكار آمريكا با نثار تمام هستي‌شان در راه اعتلاي اسلام عاشقانه مي‌جنگند و با شهادت خود به لقاءالله مي‌شتابند جوانان عزيزم كه چشم و اميد من به شماست با يك دست قرآن را و با دست ديگر سلاح را برگيريد و چنان از حيثيت و شرافت خود دفاع كنيد كه  قدرت تفكر توطئه عليه خود را از آنان سلب كنيد.

09/03/1360

 

 

صبح بعد از صرف صبحانه طبق هر روز در اطراف قله شهيد زارع كه به نام شكوري بوده مشغول شدم به قدم زدن بعد از ناهار بود كه دو ميگ مزدور عراقي بر منطقه حمله كردند چون لشكر كفر در تمام جبهه‌ها با شكست مفتضحانه روبرو شده بود ميگ‌هاي شوروي ضدخلق با بمبهاي آمريكايي ضدخلق بر خلق بي‌گناه روستاها حمله كردند و به دو روستا خساراتي وارد ساختند اما خوشبختانه كسي زخمي و كشته نشد و ميگ‌ها بعد از آنكه بمب برسرمردم بي‌گناه ريختند و ما مقداري به طرف آنها تيراندازي كرديم كه همان وقت دو برادر پيش‌مرگ به طرف روستا رفتند كه ببينند زن و بچه آنها چه شده است آن روز هم تا غروب گذشت و بعد از شام خوابيدم و آماده شدم براي نگهباني شب.تمام.

 

10/03/1360

صبح از خواب بيدار شدم بعد از نماز آن روز هم برمنوال روزهاي گذشته تا 2 بعدازظهر گذشت اما اينجا ديگر با روزهاي گذشته فرق داشت چون زمانيكه اخبار را گرفتيم و اعلام كرد نيروهاي سپاه وارتش شهر دهلران را از لوث وجود صداميان پاك ساختند نمي‌دانيد چقدر خوشحال شدم و باز خوشحال‌تر زماني شدم كه خبر درگيري نيروهاي بسيج را با روستاهاي ارومانات كه يكي از ارتفاعات آنجا را چند روز قبل بچه‌هاي ما گرفته بودند و راه ارتباطي آنها با عراق از همينجا قطع شده بود و آرد هركيسه 2000 تومان پيدا نيميشد بچه‌ها با افراد مسلح غير قانوني آنجا درگير شده بودند و تعداد زيادي از آنها را كوبيده بودند و كشته بودند و توپخانه ما كه زير پاي همين قله زارع مي‌باشد آن روز شايد صدها گلوله براي صداميان رها كرد كه اخبار اعلام كرد پادگان پنجوين و سيد صادق عراق را توپخانه ايران منهدم كرده و من چون مي‌دانستم كجاها را منهدم كرده‌ايم خيلي خوشحال شدم و باز زمانيكه شنيدم در جبهه هاي آبادان يك ميگ عراقي سرنگون شده چون انتقام دو ميگي كه به ما حمله كرده بودند گرفته شده بود خيلي خوشحال شدم. هموطنان عزيز زمانيكه ما در جبهه هستيم كمترين پيروزي براي ما بزرگترين خوشحالي را با خود مي‌آوردچون ما جنگ را لمس مي‌كنيم شهيد شدن برادران را با چشم خود مي‌بينيم و  فرياد يا صاحب الزمان آنها را هنگام شهيد شدن در گوشمان طنين انداز است اميدوارم شما ملت عزيز و مخصوصاً مسئولين مملكت براي كوچكترين و جزئي‌ترين مسائل بر سرهم نپريده و امام را ناراحت نكنيد ناراحتي امام مساوي است با مرگ جواناني كه در جبهه‌ها به خاطر شما و به خاطر اسلام شما جان‌فشاني مي‌كنند مبادا به خاطر روغن و تايد و قند برسر هم بزنيد چون هدف ما بالاتر از اينهاست و بايد شما بدانيد جوانان شما به خاطر ماديات و چيزهاي دنيوي كشته نمي‌شوند خلاصه روز دهم روزي سرشار از عشق به خدا برايم بود چون از طرف ديگر شب مبعوث شدن رسول خدا به پيامبري بود شب عيد ما در سنگرهاي نبرد راه پيامبر و علي و ائمه معصومين .تمام.

11/03/1360

 

 

روز يازدهم بود كه  بعدازظهر اخبار، پيام دلنشين امام امت را پخش نمود و من بسيار خوشحال شده و قوت روحي و جسمي از بيانات گهربار امام گرفتم و مسئله ديگري كه مرا خيلي خوشحال مي‌كرد اين بود كه نامه‌ي يكي از مردم ارومانات به راديو مريوان بود بر انزجار و نفرتي كه در اين نامه از شيخ عثمان ملعون كرده بودند و گفته بود مردم كرد اين شيخ عثمان سر همه شما را كلاه گذاشته و هر روز اگر كسي مي‌خواهد به دامن اسلام بيايد او را اعدام مي‌كند و خانه و كاشانه او را به آتش مي‌كشد به دامن اسلام برويد و دست از اين مردك مزدور آمريكائي خود فروخته برداريد

12/03/1360

 

 

روز دوازدهم بود كه باز راديو مريوان اعلام كرد تعداد زيادي از افراد مسلح غيرقانوني خود را تسليم نيروهاي پاسدار نمودند به نظر من تنها همين خبرها مي‌توانند يك سرباز امام را در جبهه خوشحال كند و من زمانيكه خبر پيروزي برادران را در جبهه مي‌شنوم خيلي خوشحال مي‌شوم ولي زمانيكه مي‌شنويم در شهرستانها مردم دنبال برف و روغن هستند نمي‌دانيد چه ضربه‌اي برروحيه‌‌ي ما وارد مي‌شود و يا مصاحبه‌هاي به ناحق سران مملكت كه آمريكا را خوشحال مي‌كند در روحيه‌ي يك سرباز در جبهه چه تاثيري مي‌گذارد و با خود مي‌گويد ما براي چه مبارزه مي‌كنيم راستي ما فرزندان شما براي چه مبارزه مي‌كنيم روز دوازدهم هم به اين طريق گذشت.

13/03/1360

 

 

صبح بعد از نماز بود كه ديگر نخوابيدم و آن روز پختن غذا را برادران به عهده من نهاده بودند و من مقداري استنبلي براي ناهار آماده كرده بودم بعد از خوردن ناهار بود كه راديو اعلام كرد ساعت 1 سخنان گهربار امام در سال 1358 در فيضيه آن دانشگاه انسان ساز را پخش مي‌كند و ما بچه‌ها دور هم توي چادر در راس قله شهيد زارع نشسته و گوش به سخنان امامان مي‌داديم و تنها دلخوشي ما اين بود كه گوش به فرمايشات رهبري مي‌دهيم كه رهرو انبياء  ميباشد وما به خاطر مملكتي و مكتبي مبارزه مي‌كنيم كه رهبرش ولايت فقيه عادل مي‌باشد چند دقيقه به پايان سخنان گهربار امام نمانده بود كه برادر نگهبان فرياد زد ميگ آمد و ما همه مسلح از چادر بيرون پريديم و ديديم يك ميگ عراقي سكوت آسمان را شكسته و براي بمباران مردم بي‌دفاع آمده است اما خوشبختانه  با خط آتشي كه برادران به وجود آوردند ميگها نتوانسته به هدف شوم خود برسند و ناچار منطقه ديگري كه از نظر استراتژيكي براي عراق خيلي مهم است را مورد حمله قرار دادن منطقه دكل تلوزيوني بود كه در رژيم شاه مخلوع بر بلندترين قله‌هاي جنوبي مريوان ساخته شده بود واين گيرنده فرستنده خيلي مهم بود.

 آن‌طوركه افراد محلي مي‌گويند چند سال كارشناسان آلماني و دانماركي آن‌را مي‌ساختند و ساواك از آن بهره‌هاي زيادي مي‌برده و اكنون بعد از انقلاب ضد انقلابي‌هاي مزدور آنرا تصرف كرده بوده اند و آنرا به آتش كشيده اند و اما حالا كه در دست برادران پاسدار و بسيج مي‌باشد و ما از اين نقطه مي‌توانيم خيلي از نيروهاي عراق و مزدوران داخلي آن‌را سركوب كنيم به اين خاطر ميگ‌هايش را سراغ اينجا فرستاده بود از آنجايي كه اين انقلاب را خداوند حمايت مي‌كند بمب‌هاي امريكائي ضد مردمي عراق بردامنه كوه ريخته شد و هيچ خسارتي هم به بار نياورد و ميگ‌هاي ضد خلقي پا به فرار نهادند و ما آن روز را تا غروب آماده باش بوديم.تمام

14/03/1360

 

 

15/03/1360

روز 14 را با خاطره جديدي روبرو نشديم.تمام

 

 

شب ساعت2 بود كه يكي از برادران گفت صبح زود بايد برويد دميو كه مقر ما بود زمانيكه به آنجا رسيدم با برادر نيك‌آئين روبرو شدم و ايشان گفت كه بايد با من بياييد و برويم دولبه جبهه آن‌طرف درياچه مريوان. در راه جريان را كه سوال كردم گفت من مي‌خواهم مرخصي بروم و از بچه‌هاي مجروح سربزنم شما بايد به‌جاي من از بچه‌هاي در جبهه سرزده و تداركات را نيز انجام دهيد آمديم دولبه و آن‌شب را آنجا بوديم تا صبح.تمام

پيام امام علي (ع) به سربازان:

سرباز بايد رشيد و فداكار باشد و به هنگام حمله از كوه‌هاي آتش و درياهاي امواج باك نداشته باشد.

16/03/1360

 

 

صبح بعداز صبحانه با قاطر به سردوش چندكيلومتري دولبه رفتيم تا مقداري غذا براي بچه‌ها ببريم و سري هم از آنها بزنيم زماني آنجا رسيديم كسب اطلاع كردم كه نيروهاي ارتش و سپاه و بسيج به يكي از بلندي‌هاي عراق به نام قوچ‌سلطان حمله كرده و تعداد زيادي از مزدوران عراق را نابود كردند و تا ساعتي كه ما آنجا بوديم ساعت 10 صبح اطلاع داده شد كه صدوچند اسير گرفته‌اند و مقداري هم كشته‌اند كه اين خبر برايم  خيلي خوشحال كننده بود و ساعت 5/10  از آنجا با قاطر حركت كردم و نيم ساعت بعد به دولبه مقر اصلي رسيديم بعداز ناهار بود كه با برادر نيك آئين و برادر عرب به تپه شهيد ثالثي رفتيم و در آنجا با برادران نشستيم و چاي خورديم و در آنجا بود كه با موشكهاي سام 7… آشنا شدم و با طرز كار آن كه يكي از برادران ارتشي مقدار كمي توضيح داد و باز برگشتيم به مقر اصلي دولبه و شب آنجا بوديم .تمام.

17/03/1360

 

صبح بعد از صبحانه به شهر مريوان رفتيم و در آنجا بود كه با اسيران جنگي قله‌هاي قوچ‌سلطان روبرو شدم كه در شهر گردانده مي‌شدند و همان روز بعدازظهر به سنندج برده شدند و من سري به بيمارستان زدم و مجروحان و شهيدان اين جنگ را ديدم و بعدازظهر به مقر اصلي خود دولبه برگشته و به كارهاي معمولي پرداختم.تمام.

18/03/1360

 

 

19/03/1360

صبح با برادر عرب راننده با ماشين به جنگل رفتيم مقداري هيزم براي آشپزخانه آورديم و از آنجا به سنگرهاي مستقر در تپه‌ها رفتيم و از تمام برادران سرزديم و بسيار خوشحال شدم از ديدن برادراني كه 45 روز آنها را نديده بودم و از آنها خبري نداشتم حدود ظهر بود كه به مقراصلي آمدم و تا شب را آنجا بودم و در اين روز بودكه پيام گهربار امام امت اين فرزند پاك اسلام و اين شهيد زنده زمان چنان روحيه‌اي به من و ديگر رزمندگان اسلام داد كه گوئي ديروز به جبهه آمدم و اين پيام پيامبر گونه بود كه جان تازه در كالبد نيروهاي در جبهه‌ها دميد و ما شاهد پيروزي‌هاي چشمگير بعداز پيام نيز بوديم خداوند اين امام امت اين بت‌شكن هرزمان را از ما نگير و از عمر ما گرفته بر عمرش بيفزايد.تمام.

 

20/03/1360

شب را در سنگر با برادران گذراندم و صبح ساعت 5 نيروهاي تعويضي را به دزلي برده و برادران را عوض نموديم و ساعت 5 بعدازظهر يكسره به جبهه قوچ‌سلطان رفتيم و بچه‌ها را در قوچ‌سلطان مستقر كرديم و شب را پيش برادران مانديم.تمام.

 

وصبح با قاطر آمديم روستائي پاي قله و آب براي برادران بردم و بعدازظهر بود كه با قاطر آمديم به شهر مريوان و همان شب بود كه براي شما عزيزان تلفن كرديم شب را آنجا به سربردم.تمام.

21/03/1360

 

 

22/03/1360 و 23/03/1360 و24/03/1360

 

صبح بود كه بعد از نماز فرمان تاريخي امام امت اين امام هميشه بيدار را مبني بر، بركناري بني‌صدر از فرماندهي كل قوا، ما جان نثاران اسلام را آنقدر خوشحال كرد كه در پوست خود نمي‌گنجيدم و مي‌توانم بگويم اين روز يكي از بهتري خاطرات در جبهه را داشتم بعدازظهر بودكه به دولبه رفتيم و شب را آنجا مانديم.تمام.

 

25/03/1360 و26/03/1360 و 27/03/1360

 

روز 22 و23 و24 را با ناراحتي فراوان به سر بردم چرا؟ چون مسئول گروه، من را از جبهه جدا كرده بود و مسئول تداركات جبهه دولبه و قوچ‌سلطان گذاشته بود روز 24 بود كه با اصرار فراوان خداوند هم كمك كرد و من دوباره به سنگر برگشتم و توانستم بهتر دين خود را به اسلام و مملكت ادا نمايم.تمام.

 

روز25 و 26 بود كه با برادران رفتيم مهمات عراقي به غنيمت گرفته شده را به مقرآورديم و با ماشين به سپاه فرستاديم و روز27 چون سنگر ما كوچك بود با برادران جمعي سنگر بزرگتري ساختيم و آن شب را بسيار به فكر سمنان بودم چون هرساله مثل چنين شبي در سمنان بودم و غذاي نذري حضرت حجت را درست مي‌كردم خيلي دلم مي‌خواست جنگ با پيروزي تمام مي‌شد و من مي‌توانستم نذرم را ادا نمانم اميدوارم كه امام زمان از من قبول كند و سعادتي نصيبم نمايد كه روز عاشورا را در كربلا غذا بپزم براي كاروان حسيني.

(بهترين توشه پرهيزكاري است)

(دو كس هرگز سير نمي‌شوند يكي خواهان علم و ديگري خواهان دنيا)

(از حسد بپرهيز كه آدمي را لكه دار مي‌كند)

(كسي كه خدا را يار خود قرار دهد خداوند ياريش كند)

 

 

28/03/1360

 

 

روز28 صبح عيد را با تبريك به شما عزيزان شروع مي‌كنم شب 28 قرار بود ماموريت بروم و من استخاره كردم خوب نيامد در سنگر ماندم و بعداز نماز شب بود كه با برادران دعاي توسل و نيايش شب 15 شعبان را برگزار كرديم و صبح من به اتفاق سه برادر ديگر به روستاي پاي‌قله رفتيم بعداز خوردن مقداري توت در يك پيتي آب گرم كرديم و يكي يكي حمام گرفتيم چه‌كنيم حمام در جبهه بايد جبهه‌وار باشد و ظهر به سوي قله حركت كرديم و آن روز عمرم را هم اينچنين سپري كردم ولي آن روز را بخصوص به فكر همه شما عزيزان بودم چون هر سال همه در سمنان جمع بوديم ولي خيلي خوشحال بودم كه در راه الله و هدف امام زمانم حركت كرده بودم و لذت مي‌‌بردم كه آنچنين روزي را در جبهه حق عليه باطل باشم.تمام.

29/03/1360

 

 

صبح بعد از نماز ساعت 4 نگهبان بودم از نگهباني كه آمدم براي برادران چاي درست كردم و بعد از خوردن صبحانه نان و خرما با برادران مقداري سنگر را نظافت كردم و بعدازظهر بود كه دشمن مزدور ما راخمپاره باران كرده بود ساعت6 بود كه سخنان دلنشين و افشا كننده برادر خامنه‌اي از راديو پخش مي‌شد در همان لحظات خمپاره‌هاي دشمن سنگرهاي ما را بلرزه در آورده بود و به لطف خداوند تماماً به دره سقوط مي‌كرد و من راحت به سخنان استاد خامنه‌اي گوش مي‌كردم و لذت مي‌بردم با تمام وجودم سراپاي گوش بودم و آن روز را با خوشحالي تمام سپري كردم.تمام.

از سخنان علي (ع):

30/03/1360

خدا لعنت كندكسي را كه امر به معروف كند اما خود انجام ندهد و خدا لعنت كند كسي را كه نهي از منكر بنمايد و خود آن را انجام بدهد.

 

صبح از خواب بيدار شدم و آن روز هم نيز  مثل روزهاي قبل گذشت اما فرقي كه داشت اين بود كه به آرزوي چند ماهه خود يعني روزي كه مجلس اعلام كند رئيس جمهور صلاحيت رئيس جمهوري را ندارد بود كه زماني راديو را باز كردم شنيدم كه نمايندگان به حق و مبارز مردم او را خلع كرده و ساعت دو اخبار اعلام كرد و ما آن روز در جبهه در پوست خود نمي‌گنجيديم نمي‌دانيد آن روز بچه‌ها چه مي‌كردند همه جشن گرفته بودند و همه به همه تبريك مي‌‌گفتند ولي همان روز بود كه راديو اعلام كرد منافقين و چريكهاي فدايي خلق و ديگر طرفداران بني‌صدر از طايفه بني‌اميه تهران را مغشوش كرده و عده‌اي از برادران را زخمي نموده و تني چند از برادران وخواهران را كشته‌اند نمي‌دانيد چقدر ناراحت شدم و با خود گفتم اي كاش مارا به تهران مي‌بردند تا با آنها مبارزه كنيم چون آنها از دشمن خارجي خطرناكتر هستند و آن روز را اينطور به شب بردم.تمام.

31/03/1360

 

 

01/04/1360

شب 31ساعت 8 بود كه فرمانده قله گفت عده‌اي براي عمليات بايد برويم در خاك عراق. حركت كرديم با تني چند از برادران و ساعت 10 بود كه به چند تن ديگر  از برادران سپاه كه از مريوان آمده بودند ملحق شديم و حركت كرديم رفتيم تا از يك روستاي خودي گذشتيم كه قبلاً در دست دموكراتها بوده و حالا خالي از سكنه مي‌باشد و ساعت 12 بود كه به محلي رسيديم و دستور داده شده كه اينجا مي‌خواهيم يك تانك را كه مورد اصابت گلوله‌هاي توپ ما قرارگرفته بازديد كرده و احتمالاً يك تيربار دوشكا و يك كاليبر 75 كه در آن مستقر است باز كنيم ولي خيلي مواظب باشيد كه دشمن در صد متري ما بود نمي‌دانيد آن شب چقدر خوشحال بودم واين عمليات با موفقيت كامل روبرو بود و هردو تيربار را باز كرديم و با خود به محلي كه ماشين آمده بود برديم و از آنجا به مريوان حمل كرديم و ساعت 2 نيمه شب بود كه به محل سنگرهاي خود رسيديم و به استراحت پرداختيم و صبح با يكي از برادران به شهر آمديم تا حمامي رفته و تلفني براي خانواده بزنم اما خط تلفن خراب بود و بعد از رفتن حمام بعدازظهر به سنگر برگشتم و در اين روز نيز بهترين خاطره‌ام اين بود كه حكم دستگيري خائن مزدور بني‌صدر را آقاي قدوسي صادر كرد نمي‌دانيد برادران در جبهه چقدر خوشحال شدند و به يكديگر تبريك مي‌گفتند و اين روز را نيز چنين سپري كردم و به اميد روزي ديگر و سرنوشت ديگر خوابيدم.تمام.

 

ساعت 12 شب بود كه نگهبان بودم و يكي از برادران آمد و خبر تاسف انگيزي را به من داد اين برادر پاس‌بخش بود و آمد سري ازمن بزند گفت برادر يحيائي دكتر چمران شهيد شد نمي‌دانيد چه ضربه‌اي بر من وارد گرديد چرا؟ چون يكي از ياران امام و مردي مبارز و رهبري در سنگر را از دست داده بودم و نفهميدم كه آن دو ساعت نگهباني چطور تمام شد و به سنگر آمدم و خوابيدم اما خواب از چشمانم پريده بود و در فكر اين بودم كه شايد توطئه‌اي در كار باشد كه ايشان را شهيد كرده باشند بهرصورت صبح شد و راديو را گرفتم و اعلام كرد در نبرد حق عليه باطل در جبهه سوسنگرد توسط تركش خمپاره شهيد شده است مسئله ديگري كه برايم خاطره بوده اين بود كه خبر عزل رئيس جمهور را از دفتر امام شنيدم و با خود فكر كردم همين ملتي كه شخصي را روزي به مقامي انتخاب مي‌كنند همين مردم هم روزي او را عزل مي‌كنند پس ما بايد خود را خوب بشناسيم و بدانيم كه گهي زين به پشت و گهي پشب به زين روزي امام به تو حكم رئيس جمهوري مي‌دهد همين امام (از قدرت ولايت فقيهي كه تو اي بني‌صدر به آن اعتقاد نداشتي و آن را خداوند يه يك نماينده امام زمان مي‌دهد) روزي هم تو را عزل مي‌كند.

02/04/1360

بياييد دولتمردان خود را گم نكنيد و به اسلام و مسلمين خيانت نكنيد كه چنين روز در انتظار شما نيز هست آن روز را با آرامي گذرانديم و بعدازظهر بود گه ديدبان خبر داد توپخانه شهر پنجوين را كوبيده است توپخانه ما و شب شد و من در سنگر خوابيدم.تمام.

 

03/04/1360

صبح ساعت 4 از نگهباني آمدم و برادران را صدا كرده نماز را خوانديم و خوابيدم ساعت 7 بود كه قرار بود من به شهر بروم چون يكي از برادران تركش خمپاره خورده بود و مي‌خواستم بروم و حالش را بپرسم ولي چون يكي از برادران رفته بود من ديگر نرفتم و با برادران در سنگر جمع شديم و راجع به مسئله خاصي صحبت مي‌كرديم تا  ساعت 5/12 و بعداز ختم جلسه وضو گرفته نماز خوانديم و من با يكي از برادران به روستاي پايين رفتيم و ساعت 5 بعدازظهر برگشتيم و در اين ساعت بود كه باران خمپاره صدامي برسرما مي‌باريد چون توپخانه ما موضع آنها را كوبيده بود وآنها مي‌خواستند تلافي كنند ولي به لطف خداوند تمام خمپاره‌هاي آنها به دره سقوط مي‌كرد و ما فقط صداي سوت آنها را مي‌شنيديم و اين روز را با آرامي سپري كردم.تمام.

 

صبح بعد از نماز نگهبان بودم تا ساعت 6 وقتي كه نگهباني تمام شد چاي براي برادران هم‌سنگر درست كردم و بعد از صبحانه به ديدار برادر هم‌سنگر در قله رفتم و آن روز به آرامي گذشت و ظهر بود كه نامه برادر و پدر و خواهرم از شاهرود آمده بود و بعد از خواندن نامه جواب نامه‌ها را نوشتم و شب ساعت 8 تا 10 نگهبان بودم و پس از نگهباني به سنگر آمده و  خوابيدم.تمام.

 

04/04/1360

صبح كه از خواب بيدار شدم بعد از نماز و صبحانه براي گرفتن حمام به روستاي پايين قله رفتيم با تني چند از برادران و آب را با پيت‌هاي چاي گرم كرده و يكي يكي حمام رفتيم تا ساعت 2 بعدازظهر و آن وقت مقداري توت خوريم و حركت كرديم به سوي قله و ساعتي بعد به قله رسيديم و بعد از خوردن چاي و مقداري استراحت ساعت 4 بود كه ناهار آوردند بعد از خوردن ناهار و مقداري مطالعه كتاب كه خوشبختانه با كمك برادران در جبهه كتابخانه‌اي هم درآنجا درست كرديم و ساعت 7 بود كه فرمانده گفت امشب مي‌خواهيم به خاك عراق رفته و جاده آنها را مين گذاري كنيم بعد از تماس‌هاي فراوان با توپخانه چون برادران ارتشي مي‌خواستند مواضع دشمن را بكوبند اجازه داده نشد كه ما برويم و اين برنامه لغو گرديد و ما به مقر خود آمديم و ساعت 10تا 12 به نگهباني رفتم و بعد آمدم خوابيدم.تمام.

05/04/1360

 

 

و امروز روز شهادت محمود يحيائي است روز شهادت جواني مومن و مسلمان كه تمامي هم و كوشش خود را در زندگي صرف اسلام و مسلمين و انقلاب اسلامي و پيروي از فرامين امامش نموده و عاشقانه همچون ياران باوفاي حسين‌بن علي (ع) در ركاب امام زمانش به لقاءالله پيوست مردي كه زن و فرزند خود را به خدا سپرد و براي حفظ اسلام و انقلابي كه حاصل خون شهداي بسياري است از تمامي لذايذ دنيوي چشم پوشيد و ديده بر جهان باقي گشود و به رستگاري حقيقي و فوز عظيم شهادت و سعادت جاودان پيوست به راستي كه كم هستند كساني كه اين سان توانسته باشند شجاعانه بميرند و مرگ با عزت را به زندگي ذلت بار ترجيح دهند و پيرو امام خود حسين باشند به راستي كم‌اند كساني كه در عمل در خط حسين حركت كنند و با ايثار خون خود راه خونين و حماسه آفرين حسين (ع) را تداوم بخشند خواهرم همچنان كه او به تو وصيت نموده زينب‌وار زندگي كن و بدان كه تحمل اين مصيبت از چنان ارزشي در پيشگاه خداوند تعالي برخوردار است كه هيچگونه عبادتي توان چنان قياسي را ندارد خواهرم بدان كه وارث خون شهيد بودن آنچنان افتخار عزيمي است كه تنها نصيب زينب (س) و كساني كه از وفاداران به اسلام هستند مي‌شود دنيا همواره اين بوده است و رسم زمانه بر اين بوده است كه مرگ حق بوده و زندگي جاويد را نمي‌توان در اين جهان جستجو كرد اي خوشا به حال آن شهيداني كه به اين حقيقت واقف شدند و فريب اين متاع غرور و اين سراي گذرا را نخوردند و راه حسين را برگزيدند واي خوشا به حال آن پدران و مادراني كه شهيد پرورند به راستي كه داشتن اين افتخار بزرگ آنچنان  كوچك نيست كه هر خانواده‌اي را شامل شود از خداوند متعال طلب صبر و پايداري هرچه بيشتر در تداوم راهش را براي شما خواستارم.

شهيد محمود يحيائي در شب شنبه و در عصر روز جمعه 5 تيرماه جهت شناسائي و ضربه زدن به سنگرهاي دشمن با عده‌اي از برادران به طرف جبهه مقابل حركت نمودند و هنگامي‌كه به چندمتري سنگر آنها رسيده بودند در اثر رفتن روي مين به شهادت رسيد و عده‌اي از برادران نيز زخمي شدند شهيد يحيائي در عمليات چند شب قبل نيز به همراه عده‌اي از برادران به مناطق دشمن رفتند و مهمات و اسلحه‌هاي بسيار با ارزشي را به غنيمت گرفتند.روحش شاد ما همدري شديد خود را با بازماندگان اين عزيز ابراز داشته از خداوند متعال طلب صبر هرچه بيشتر براي شما را خواستاريم.06

/04/1360

 احمد پذيرنده به نمايندگي از طرف ساير برادران هم‌رزمش.

دیدگاه ها بسته شده اند.

کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به امور ایثارگران دانشگاه علوم پزشکی و خدمات بهداشتی، درمانی شاهرود می باشد.